استاد عشق

روزی که برف شدیدی آمده بود و پدر برای اینکه راهی برای تردد مادر باز کند ساعت ها در برف ماندند و به شدت مریض شدند وقتی از مدرسه برگشتیم دیدیم پدرمان روی تخت هستند و چنان می لرزند که تخت هم با او تکان می خورد. پدرم تب نوبه داشتند و در تب هزیان می گویند. وقتی گوش دادم می گفتند آیا لزومی داشت که آقای معزالسلطنه به دو بچه کوچک در یک مملکت غریب آن هم وسط جنگ جهانی اول گرسنگی بدهد؟ همین سوال باعث شد که کنجکاو شوم این جمله که پدر همیشه موقع تب و بیماری می گوید یعنی چه؟ بالاخره شبی فرصت را مناسب یافتم و از پدر پرسیدم این جمله که همیشه وقع بیماری می گویید به چه معناست. پدر هم که نمی خواستند ما را ناراحت کنند و شخصیت بزرگ بزرگ یعنی پدرشان نزد ما خراب شود از بیان داستان کودکیشان صرف نظر می کردند تا اینکه شبی خاری در دست من فرو رفت و پدرم با محبت تمام آن را در آوردند و گفتند از فردا شب بعد از انجام تکالیف ، داستان کودکی ام را برایت تعریف می کنم. من بی صبرانه منتظر بودم تا پدر لب بگشایند و قصه کودکی شان را تعریف کنند. قرار ما هرشب از ساعت 12 تا 2 بعد از نیمه شب بود و من بعد از شنیدن چند شب و بخشی از قصه زندگی پدر حیفم آمد که آن را فراموش کنم یا به گوش هم وطنانم نرسانم هرچند پدر به شدت مخالف بودند و هیچگاه برای شهرت و مقام کاری نمی کردند ولی من آنقدر پدر را مردی والا، قوی، سخت کوش، خدمت گذار و بزرگ دیده بودم که بعد از ساعت 2 نصف شب به نوشتن خاطرات ایشان می پرداختم تا شاید حق ایشان را ادا کنم ....

 

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.